در کافه کتاب ریرا در مشهد دیوارها با کتابها نفس میکشند. قفسهها نه فقط پر از جلد، که پر از داستانهای نیمهخوانده، یادداشتهای حاشیهای و گاهی عطر کاغذ قدیمیاند. نور ملایم لامپها روی میزهای چوبی میافتد و سایههایی میسازد که انگار خودشان هم مشغول خواندناند. گاهی بوی قهوه تازه دمشده با عطر چای تازهدم میآمیزد و فضا را سنگینتر، صمیمیتر میکند.
ریرا بیشتر از یک مکان است؛ حالتیست. حالتی که در آن میتوانی ساعتها بنشینی، بدون اینکه کسی بپرسد «چیزی نمیخوای؟». جایی که لپتاپ باز کردن، کتاب ورق زدن، یا فقط خیره شدن به پنجره و فکر کردن، همه به یک اندازه پذیرفته و محترماند. گاهی صدای موسیقی ملایم (اغلب بیکلام و آرام) در پسزمینه جریان دارد، مثل نفس کشیدن فضا.
افراد مختلفی اینجا جمع میشوند: دانشجویی که برای امتحان میخواند، نویسندهای که دنبال جمله گمشدهاش میگردد، دوستی که ساعتها حرف میزنند بدون اینکه صدایشان بلند شود، یا کسی که فقط آمده تا کمی از هیاهوی بیرون فاصله بگیرد. همه با احترام به سکوت همدیگر، کنار هماند.
فضا گرم است، نه فقط از بخاری یا گرمایش؛ از نوع چیدمان، از انتخاب رنگها، از آن حس «اینجا میتوانی خودت باشی» که در جزئیات کوچک پنهان شده. پنجرههای بزرگ، گیاهان سبز، میزهایی که فاصلهشان به اندازهایست که احساس خفگی نکنی، و گاهی گربهای که آرام از کنار پاهایت رد میشود.