کافه شبهای روشن، جایی است که انگار زمان در آن آهستهتر نفس میکشد؛ گویی داستایفسکی با دستان گرم خود چند صفحه از رمانش را در کوچههای احمدآباد مشهد پهن کرده و دعوتمان کرده تا بنشینیم و خود را به یک فنجان قهوه دعوت کنیم.
وقتی در را باز میکنی، اول بوی قهوهی تازهدمیده و چوبِ کهنهدار به استقبالت میآید، بعد نور ملایم لامپهای آویزان که مثل ستارههای خجالتی روی میزها ریختهاند. دیوارها پر از نوشتههای شاعرانه، نقاشیهای دستی، و جملاتی که انگار کسی نیمهشب با دلتنگی روی کاغذ آورده و اینجا چسبانده؛ جملههایی که آدم را وامیدارند لحظهای مکث کنند و به خودشان گوش بسپارند.
میزها، صندلیها، حتی فنجانها، همه انگار با دقت انتخاب شدهاند تا حس کنند تو مهمترین مهمان این خانهای. گاهی صدای ورق زدن کتابی از گوشهای میآید، گاهی خندهی آرام دو دوست، گاهی هم سکوت عمیقی که فقط با موسیقی ملایم پسزمینه شکسته میشود. اینجا آدم میتواند هم تنها باشد و هم تنها نباشد؛ هم با خودش خلوت کند و هم در نگاه دیگران گم شود.
صبحها بشقابهای صبحانه مثل تابلوهای نقاشیاند: تخممرغهای نیمرو با زردهی طلایی که آرام میلغزند روی نان تست، کنار سوسیسهای ترد و لوبیای گرم، یا شاید یک کاسه ماست با میوههای تازه و عسل که انگار بهار را توی آن ریختهاند.
شبهای روشن فقط یک کافه نیست؛ پناهگاهی است برای روحهایی که در هیاهوی شهر خسته شدهاند. جایی که میتوانی کتابی باز کنی و فراموش کنی بیرون چه خبر است، یا با یک فنجان چای دارچینی ساعتها به گذشتهات نگاه کنی بدون اینکه قضاوت شوی.